على اصغر ظهيرى

47

قصص الحسين (ع) (فارسى)

شده‌اى ؛ خدا هم در سراى ديگر به همان گونه كه امروز هستى ، از تو بازخواست مىكند ، مگر آن كه توبه كنى و هم اكنون اظهار ندامت‌نمايى . عبيداللَّه گفت : اى پسر رسول خدا ! اگر من هم مانند بسيارى از مردم كوفه به شما نامه نوشته بودم ، حرفى نداشتم ؛ ولى اكنون نفرات من آماده‌اند و راهنمايانى هم در ميان آنهاست كه شما را راهنمايى كنند . اسب راهوارِ من هم در اختيار شماست . به خدا بر آن سوار نشده‌ام ، مگر آن كه به هر كارى كه داشتم ، رسيدم و هيچ كس مرا دنبال نكرد ، جز اينكه توانستم با اين اسب بگريزم . پس چه بهتر كه بر آن سوار شويد و به جاى امنى برويد . . . امام‌عليه‌السّلام چون ديد آن فرد سست عنصر و بى سعادت است ، روى برگرداند و فرمود : اينها را از در خير خواهى به من مىگوئى ؟ عبيداللَّه گفت : آرى ، به خداوندى كه بالاتر از او كسى نيست ! امام فرمود : من نيز هم اكنون به تو نصيحت مىكنم : اولًا ما نه به خودت و نه به اسبت احتياجى نداريم . ثانياً اكنون كه حاضر نيستى همراه ما بيايى ، از خدا بترس و با دشمنان ما هم مباش كه به خدا قسم هر كس صداى مظلوميت ما خاندان پيغمبر را بشنود و از يارى ما سر باز زند ، خدا او را به رو در آتش دوزخ مىافكند . از اينجا فرار كن و در